محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

و باز هم دریا

دفعه پیش که دریا رفتیم شما خیلی استقبال کردی و از اب بیرون نمیومدی چون هم شلوغ بود و هم کم مونده بودیم تصمیم گرفتیم دوباره با عرفان اینا بریم شمال. 27مهر رفتیم و شنبه29 مهر برگشتیم . خیلی خوب بود و خوش گذشت . چون هوا  خوب بود و خیلی هم خلوت بود . راستی عرفان هم با دریا اشتی کرد. خانم راننده سلامت باشی   تو مسیر رفت یه جا برای استراحت ایستادیم اونجا چند تا سگ بود که به زور شما را ازشون سوا کردیم آخه من چی بگم دیگه هوا کم کم داشت سرد میشد ولی از دریا که نمیشه گذشت وبعد هم ناهار و......... نارنج...
2 اسفند 1391

اخرین روزهای تابستان

سلام دردونه خانوم   آخرین روزهای تابستان را رفتیم اراک اگه یادت باشه دفعه قبل که رفته بودیم مامانی به خاطر درد کیسه صفرا که داشت مجبور شدیم زود برگردیم و ساروق نرفتیم اما این بار به بهانه عروسی عموی هانیه جون رفتیم اراک و یک روزی هم ساروق رفتیم خیلی از حیاط و انگورا و بازی با حیوانات استقبال کردی .   وقتی اونجا بودیم به جرات میتونم بگم روزی 6 ساعت میخوابیدی و از دیوار راست بالا میرفتی . کلی هم کلمات جدید یاد گرفتی مثل انور که منظورت انگوره یا جوجو یا نسیم محیا دایی علی باباجون  خلاصه خیلی بانمک حرف میزنی    این را یادم رفت برات تعریف کن...
2 اسفند 1391

محیا و دریا

بخاطر چند روز تعطیلات با عمو مهدی و عموعلی و عمورضا و عمو داوود اینا چند   روز رفتیم شمال   و اما اتفاقات اونجا اول ازهمه اینو بگم که همون او سفر به ما فهموندی که قصد خواب و استراحت نداری و ففط اومدی تفریح اینجا ساعت ٦ صبحه وهمه غرق خوابن اما شما........ بامهربونی و روی باز همه را بیدار کردی تا صبحونه بخورن آخه دختر من چرا اینقدر عرفان را اذیت میکنی؟؟؟؟؟؟   اول از همه اینکه اصلا ازت انتظار نداشتم که برخوردت با دریا اینقدر خوب باشه عاشق دریا     عرفان حسابی از دریا وحشت داشت و تا اخر سفر تنش را خیس نکرد ولی هزار ماشالا به شما از تو اب باید به زور ...
2 اسفند 1391

مهارتهای جدیدت..............

شمردن سلام کردن   غذاخوردن عاشق انگور و کشمشی   اشغال بردن کمک تو ظرف شستن     کمک تو پاک کردن سبزی نانای کردن لولو شدن ببین باباجون چقدر ترسیده وووووووووووووی از هر فرصتی استفاده میکنی و مهر میخوری آخه چراااااااااا؟؟؟؟؟؟ و البته کاریکه مامان را حسابی میترسونه بالارفتن از ارتفاعه که متاسفانه عاشقشی واین دیگه اخرشه بالای در آشپزخونه!!!!!!!!!!!!!   ...
2 اسفند 1391